تبليغاتX
ریبوار
یعنی مسافر

نان را از من بگير،اگر مي خواهي،

هوا را از من بگير،اما

خنده ات را نه.

....

از پس نبردي سخت باز مي گردم

با چشماني خسته

كه دنيا را ديده است

بي هيچ دگرگوني،

اما خنده ات كه رها مي شود

وپرواز كنان در آسمان مرا مي جويد

تمامي درهاي زندگي را

 به رويم مي گشايد .

 

عشق من، خنده تو،

در تاريك ترين لحظه ها مي شكفد

و اگر ديدي، به ناگاه

خون من بر سنگفرش خيابان جاري است،

بخند، زيرا خنده تو

براي دستان من

شمشيري است آخته.

 

خنده تو ، در پاييز

در كناره دريا

موج كف آلودش را

بايد بر فرازد،

ودر بهاران ، عشق من ،

خنده ات را مي خواهم

چون گلي كه در انتظارش بودم ،

..............

نان را، هوا را ،

روشني را، بهار را،

 از من  بگير

 اما خنده ات را هرگز

 تا چشم از دنيا نبندم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 2:27  توسط ناشناس  | 

وقتي كه اينو برام نوشت 16 سالم بود و بشدت تنها.

 فكر كنم داشت رفتنش رو توجيه ميكرد .

به قول خودش مي خواست ....

برف مي بارد،

برف مي بارد به روي خار وخارا سنگ .

كوه ها خاموش ،

دره ها دلتنگ،

راه ها چشم انتظار كارواني باصداي زنگ ...

بر نمي شد گر زبام كلبه ها دودي،

يا كه سوسوي چراغي گر پيامي مان نمي آورد،

رد پاها گر نمي افتاد روي جاده ها لغزان،

ماچه مي كرديمدر كولاك دل آشفته ي دم سرد؟

در گشودندم .

مهرباني ها نمودنم.

زود دانستم ،كه دور از داستان خشم برف وسوز،

در كنار شعله ي آتش،

قصه مي گويد براي بچه هاي خود عمو نوروز،

((گفته بودم زندگي زيباست.

گفته وناگفته ،اي بس نكته ها كاينجاست.

.......

آري ، آي زندگي زيباست.

زندگي اتشگهي ديرينه پا برجاست.

گر بيفروزيش، رقص شعله اش در هر كران پيداست.

ورنه خاموش است وخاموشي گناه ماست.))

                                                          نقل از: سیاوش کسرایی

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 14:6  توسط ناشناس  | 

هوا چه بي رحمانه سرد وخشك است وچه بي رحمانه  شلاق ميزند.

 از درد دستهايم را در جيبم قايم ميكنم .

ناله برگها در زير پاهايم ،دردشان مي آيد؟

 يا شايد  توجه من را به اين همه  زيبايي جلب ميكنند

 ومن چه مستانه وبا عطش با چشمهايم  مي بلعمشان .

ومن چه تنهايم ....

ومن چه غريبانه....

كاش ..................

+ نوشته شده در  دوشنبه پنجم آذر 1386ساعت 22:48  توسط ناشناس  | 

امروز باران زيبا مي باريد من و چتر وصندليم رفتيم به تماشا .

هيچ صدايي به جز شر شر نمي امد چشمانم را بسته بودم.

زيبا بود  ولي جايي ريتم به هم مي خورد جاي خالي توي ذهنم بود  .

صدا را همراه صداي باران رهبري كردم اركستر زيبا بود

 وحالا زيبايي چند برابر شده بود،

و من در آن لحظه  خوشبخت ترين بودم  .

تحمل اين همه يك جا  در قبلم سنگين بود كه قطرات باران از چشمم

سر خوردند.......

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم آذر 1386ساعت 0:14  توسط ناشناس  | 

من هيچ چيز وهيچ كس را

 ديگر

 در اين زمانه دوست ندارم

انگار

اين روزگار چشم ندارد من وتو را

يك روز

خوشحال وبي ملال ببيند

زيرا هر چيز وهر كسي را  كه دوست بداري

از تو دريغ مي دارد

پس

من با همه وجودم

خودم را زدم به مردن

تا روزگار ديگر كاري به كار من نداشته باشد

                                                               قيصر امين پور

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم آبان 1386ساعت 23:37  توسط ناشناس  | 

ضربان قلب لحظه به لحظه زيادتر مي شد مژه هاي چشم كم كم از جلو گيري اشك خسته مي شدند. خون جريان طبيعي خود را ميرفت تغيير دهد ونبض تنفس منظم خود را از دست مي داد. وداع چه كلمه شومي هستي و چگونه دل من از شنيدن اسم تو مي لرزد.

انس چه طلسم مرموزو فريبنده اي هستي  وچگونه همه كس با پاي خود امده وآزادي خويش را به تو تقديم ميكند............

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم آبان 1386ساعت 0:51  توسط ناشناس  | 

وبرايم خواند:

ونترسيم از مرگ

مرگ پايان كبوتر نيست.

مرگ در ذهن اقاقي جاري است.

مرگ در آب وهواي خوش انديشه نشيمن دارد.

مرگ در ذات شب دهكده از صبح سخن مي گويد.

مرگ با خوشه انگور مي آيد به دهان .

مرگ در حنجرۀ سرخ گلو مي خواند.

مرگ مسئول قشنگي پر شاپرك است.

مرگ گاهي ريحان مي چيند.

مرگ گاهي ودكا مي نوشد.

گاه در سايه نشسته است وبه ما مي نگرد.

وهمه مي دانيم

ريه هاي لذ ت پر اكسيژن مرگ است.

در نبنديم به روي سخن زندۀ تقدير كه از پشت چپرهاي صدا مي شنويم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و سوم مهر 1386ساعت 23:46  توسط ناشناس  | 

بي تو،مهتاب شبي باز از آن كوچه گذشتم،

همه تن چشم شدم خيره به دنبال تو گشتم،

شوق ديدار تو لبريزشد از جام وجودم،

شدم آن عاشق ديوانه كه بودم!

**

در نهانخانه ي جانم گل ياد تو درخشيد

باغ صد خاطره خنديد،

عطر صد خاطره پيچيد.

**

يادم آمد كه شبي باهم ازآن كوچه گذشتيم

پرگشوديم و درآن خلوت دلخواسته گشتيم

ساعتي بر لب آن جوي نشستيم

............

تو همه راز جهان ريخته در چشم سياهت

من همه محو تماشاي نگاهت

آسمان صاف وشب آرام

بخت خندان وزمان رام

خوشه ي ماه فرو ريخته در آب

شاخه ها دست برآورده به مهتاب

شب وصحرا وگل وسنگ

همه دل داده به آواز شباهنگ...

**

يادم آيد تو بمن گفتي:

((ازين عشق حذر كن!

لحظه اي چند بر اين آب نظر كن

آب، آئينه عشق گذران است

تو كه امروز نگاهت به نگاهي نگران است

باش فردا كه دلت باد گران است!

تا فراموش كني،چندي ازين شهر سفر كن!))

**

با تو گفتم:

((حذر از عشق ؟

                ندانم

سفر از پيش تو؟

               هرگز نتوانم

روز اول كه دل من به تمناي تو پر زد،

چون كبوتر لب بام تو نشستم ،

تو به من سنگ زدي من نه رميدم،نه گسستم))

                                        ......................... 

                                                                   فريدون مشيري

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم مهر 1386ساعت 14:54  توسط ناشناس  | 

انگار همين ديروز بود، كه براي اولين بار جودي رو با  اون همه انرژي وبا اون موهاي قرمز كه به طرز عجيبي بسته بود ديدم.سادگي وپاكدلي مهربوني هاش باور كرئني نبود

شوكه شده بوديم، همراه برادركوچكم(ميگم كوچك يازده سال از من بزرگتره )كه البته از سر بيكاري همراه من نشسته بود ، تلويزيون نگاه ميكرديم برادرم نگاهم کرد وگفت :دیدی آخرش کشفت کردن وزد زیر خنده.

 چقدر من بود پرحرفي هاش كارهاي عجيبش اذيت كردنهاش همه اش من بودم با اون كارهاي غير معمول.برای من مدير خوابگاه كسي نبود جز برادرم  كه همش ميگفت: (من به تو اجازه نميدم ُ تو حق نداری.......) واز رياست لذت ميبرد،يكي از هم اتاقي هاش، خواهرم بود كه هميشه طرز و نوع لباس پوشيدن هاش از همه چيز براش مهم تر بود ، اون يكي كه مظهر مهرباني بود خواهر ديگرم بود . بابا لنگ درازكه از همه عزيز تر بود به نوعي پدرم  بود.

باباي من از مريضي جان سالم بدر نبرد وفوت كرد.

چه زود همه چيز تموم شد.

 من مثل دختر كبريت فروش تك و تنها توي سرما همه چوب كبريتامو براي ديدن روزهاي خوب ورويايي گذشته روشن كردم وديگر چيزي برام نمونده.

 درسته من خيلي وقته كه از سرما ي بي مهري يخ زده ام.

كاش بابام همون بابا لنگ دارز بود كه بر مريضي غلبه پيدا مي كرد وبه نوعي تا ابد با من مي ماند هرچند ميدونم كه خواسته وآرزويه غير ممكنيه.

 ولي خوب دارم آرزو می کنم وحق هم دارم،  يادت باشه !

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:54  توسط ناشناس  | 

........

آيا شبهايي را كه با يكديگر به سر مي برديم،به ياد مي آوري كه با اشعاتي از روح تو، روشنايي مي يافت وفرشتگان عشق اطراف ما حلقه مي زدند وسرودي از كردار روح زمزمه مي كردني؟

انگشتانت چون حلقه هاي مويت به دور انگشتان من حلقه مي زد و سرهايمان چنان به روي شانه ي يكذيگر خم مي شد كه گويي خويش را از خويش مخفي مي كرد.آيا ساعت  وداع را به خاطر مي آوري؟

تو مرا در آغوش كشيدي وگونه ام را بوسيدي واين بوسه پيشاپيش ما به دنياي وداع پا گذارد وعظمت دو روح ما را اعلام نمود وآنجا خواهد ماند تا ما به او تا ابد بپيونديم و بعذ گريستي وگفتي:

جسم ها مقصودي دارند كه ما از آن چيزي نمي دانيم.آنها به دلايلي زميني از يكديگر جدا مي شوند ،اما روح ها در دست عشق باقي مي مانند تا زماني كه مرگ فرا رسد وآنان را نزد خداوند برد.

........

........

اي زندگي من حالا تو كجايي؟ خاموشي مرا در آغوش گرفته است واندوه بر من فائق آمده.

بخند تا من جاني دوباره يابم.

نفس بكش تا من زندگي يابم.

تو كجايي اي محبوبم؟ تو كجايي؟

آه كه عشق چقدر بزرگ است و من چقدر حقيرم!

                                                           جبران خلیل جبران         
+ نوشته شده در  سه شنبه سوم مهر 1386ساعت 16:45  توسط ناشناس  |